گفتار شاعرانه (قسمت هفتم؛والایی و ازادی)؛گفتیم که تجربه والایی،تجربه امتناع و شکست است،تجربه افسردگی ،به گونه ای خود را در مقابل انچه هست ،اسیر و دربند ،حس می کنی ،گویی واقعیت برایت یک زندان است که راه رهایی نداری .همچون قهرمانان داستانهای کافکا که همه عمر به دنبال راه خروج از زندان خودساخته می گردند .در داستان محاکمه ژوزف کا خود به دنبال این زندان می رود و هر چه جلوتر می رود میله های این زندان بر او تنگ تر می شوند .و در نهایت می میرد مثل یک سگ کشته می شود .قهرمان کافکایی گویی در این زندان راهی برای خروج ندارد مگر انکه دگردیسی پیدا کند .تبدیل به حشره یا موش کور شود .دائما زمین را حفر می کند بلکه راه خروجی پیدا کند .تازه اگر راهی به سوی روشنایی و نور پیدا کند گربه عظیم الجثه ای منتظر خروج اوست .این مسئله خیلی مهم است که در داستانهای کافکا قهرمان تبدیل به ناانسان می شود و اکثرا حیوان که شاید راه خروجی پیدا کند .گویی دگردیسی به حیوان ،تنها راه نجات از زندان خودساخته انسانی است ،گویی در دنیای انسانها امکان ازادی نیست .اودرادک نیمه ابژه ای که مرگ ندارد و معاف از چرخه میرایی است(ژیژک ،همسایه) گویی مازادی بر انسانیت ماست .انگار انسانها برای ازادی باید از میل خود چشم بپوشند .و تبدیل به عروسکی فلزی شوند .تجسم میل محض و رهایی از ساحت نمادین .گفتاری همچون گفتار اسکیزو .بدون هدف بدون منطق ، گو
برچسب: شاعرانه,
نویسنده: آدرین محمودی
تاريخ: جمعه
24 آذر
1396 ساعت: 3:03